بر این باوریم کسانی که بیگانه از حقایق عالم هستند بیگانه از این مطالب خواهند بود و برای آنان این مطالب چراغ راه نخواهد بود. بلکه وسیله ظلالت خواهد بود چون گیاه زمین آنان شوره زار است و قابلیت کشت حقایق ناب را ندارد . دست به تفسیر این مطالب نمی زنیم یکی به دلیل بی مایگی و دیگر اینکه هر کسی در هر مرحله ای از عرفان که باشد قادر خواهد بود در حد وسع و توان خود از این مطالب بهره ببرد .
در بیان کیفیت ذکر گفتن :
به وقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الا وضویی تمام کند . و جامه پاک پوشد ، و خانه ای خالی و تاریک و نظیف فراهم کند ، و اگر قدری بوی خوش بکار ببرد اولیتر ، و روی به قبله نشیند و چهار زانو بنشیند . البته چهار زانو نشستن را در تمام اوقات نهی کرده اند الا در وقت گفتن ذکر ، که حضرت رسول علیه السلام چون نماز می خواند بعد نماز در مقام خویش تا وقت برآمدن آفتاب به ذکر گفتن می نشست .
و در وقت ذکر گفتن دستها بر روی ران بگذارد ، و دل حاضر کند و چشم فراهم کند و به تعظیم تمام شروع کند در کلمه «لا اله الا الله» گفتن بقوت تمام ، چنانکه «لا اله» از ناف برآورد ، و «الا الله» به دل فرو برد ، به گونه ایی که اثر ذکر و قوّت آن به تمام اعضاء برسد . و لیکن آواز بلند نکند ، و تا تواند در پنهانی و پایین بودن صدا باشد . چنانکه فرمود «واذکر ربّک فی نفسک تضرّعاً و خیفه و دون الجهر من القول»(7-204) و بر این وجه ذکر سخت و دمادم بگوید . و دل در معنی ذکر میاندیشد ، چنانکه در معنی لا اله هر خاطر که در دل می آید نفی می کند ، بدان معنی که هیچ چیز نمی خواهم و هیچ نمی طلبم و هیچ مقصود و محبوب ندارم الا الله ، جز خدای جملگی خواطر به لا اله نفی می کند ، و حضرت عزّت را به مقصودی و محبوبی و مطلوبی اثبات می کند به الا الله .
و باید که در هر ذکر به اول و آخر حاضر باشد و به نفی و اثبات ، و هر وقت در اندرون دل نظر می کند هر چیز که دل را با آن پیوند بیند آن چیز را در نظر می آورد و دل به حضرت عزّت می دهد ، و ولایت شیخ به همّت مدد می طلبد ، و به نفی لا اله آن پیوند باطل می کند و بیخ محبّت آن چیز از دل بر می اندازد ، و به تصرف الا الله محبت حق را قایم مقام آن محبت می گرداند . هم بر این ترتیب مداومت می نماید تا به تدریج دل از جمله محبوبات و مألوفات فارغ و خالی کند ، که اعتبار در ذکر از مداومت بر خیزد . و اعتبار آن باشد که به غلبات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود ، و ذکر ذاکر را مفرد گرداند . و علایق از وجود او بر دارد ، و او را از دنیای جسمانیات به آخرت روحانیات سبکبار در آورد . چنانکه فرمود «سیروا سبق المفردون»الحدیث.
و بدانکه دل در خلوتگاه خاص حق است که «لا یسعنی ارضی و لا سمائی و انما لا یسعنی قلب عبدی المؤمن» و تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت و عزّت اقتضای تعزّز کند از غیریّت ، و لیکن چون چاوش لا اله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلّی سلطان الا الله باید بود که «فاذا فرغب فانصب و الی ربّک فارغب»(94-8)
جا خالی کن که شاه ناگاه آید .......... چون خالی گشت ، شه به خرگاه آید .
خواجوی کرمانی رحمه الله علیه می کوید :
در خانه دل ما جز یار نمی گنجد ........... چون خلوت یار اینجاست اغیار نمی گنجد .
و یقین بداند که فایده کلی آنکاه حاصل شود که ذکر از شیخی کامل صاحب تصرّف تلقین ستاند . که تیر وقتی حمایت کند که از ترکش سلطان ستانند ، تیر که از دکان تیر تراش ستانند حمایت ولایت نکند . «نجم رازی - کتاب مرصاد العباد ص 274»
فرق بین خواب و واقعه :
قال الله تعالی : «انّی رأیت احداً عشر کوکباً و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین»(12-4)
قال النبی صلی الله علیه و آله «الرّؤیا جزء من سته و اربعین جزء من النبوه»
بدانکه سالک چون در مجاهدت و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند او را بر ملک و ملکوت عبور دهند و سلوک پدید آید ، و در هر مقام مناسب حال او وقایع کشف افتد ، گاه بود که در صورت خوابی صالح بود ، و گاه بود که واقعه غیبی بود . و فرق میان خواب و واقعه به نزد این طایفه از دو وجه است : یکی از صورت ، دوم از معنی . از راه صورت چنانکه واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند ، یا در بیداری تمام بیند . و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه روحانی بود مطلق ، و گاه بود که نظر روح مؤید شود به نور الوهیّت واقعه ربّانی بود که «المؤمن ینظر بنورالله» .
و خواب آن باشد که حواس به کل از کار بیفتد و خیال به کار آید ، در غلبات خواب چیزی در نظر آید و آن بر دو نوع بود : یکی اضغاث احلام است ، و آن خوابی بود که نفس به واسطه خیال ادراک کند و از وساوس شیطانی و هواجس نفسانی که القای نفس و شیطان باشد ، و خیال آن را نقش بندی مناسب بکند و در نظر نفس آرد . آن را تعبیری نباشد . خوابهای آشفته و پریشان بود . از آن استعاذت واجب بود و با کس حکایت نباید کرد . دوم خواب نیک است که رؤیای صالح گویند . خواجه علیه السلام فرمود یک جزء از چهل و شش جزء نبوت است . بعضی ائمه آن را تفسیر کرده اند که مدت نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله بیست و سه سال بود ، از آن جمله ابتدا شش ماه وحی به خواب می آمد ، پس خواب صالح بدین حساب یک جزو از چهل و شش جزء از نبوّت است . و بسیار از انبیاء علیهم السلام بودند که وحی ایشان جمله در خواب بوده است و بعضی بوده اند که وحی ایشان وقتی در خواب بوده است و وقتی در بیداری ، چنانکه ابراهیم علیه السلام فرمود «انّی اری فی المنام انّی اذبحک فانظر ما ذا تری »(37-102) و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : «نوم الانبیاء وحی» بدانکه کشف وقایع را در نظر سالک سه فایده است : اول آنکه بر احوال خویش از زیادت و نقصان و سیر و وقفه و فترت وجد و شوق و فردگی و بازماندگی و رسیدگی اطلاع افتد ، و از منازل و مقامات راه ، و درجات و درکات و علوّ و سفل گردد. و حق و باطل آن باخبر شود . زیرا که این هر یک را خیال نقش بندی مناسب کند تا سالک را وقوف افتد بر جمله وقایع نفسانی و حیوانی و شیطانی و سبعی و ملکی و دلی و روحی و رحمانی . تا اگر صفات ذمیمه نفسانی بر وی غالب بود از حرص و حسد و شره و بخل و حقد و کبر و غضب و شهوت و غیر آن ، خیال هر یک را در صورت حیوانی که آن صفت بر وی غالب بود نقش بندی کند . چنانکه صفت حرص را در صورت موش و مور بنماید و دیگر حیوانات حریص ، و اگر صفت شره غالب بود در صورت خوک و خرس بنماید ، و اگر صفت بخل غالب بود در صورت سگ و بوزینه ، و اگر صفت حقد غالب بود در صورت مار ، و اگر صفت کبر غالب بود در صورت پلنگ ، و اگر صفت غضب غالب بود در صورت یوز ، و اگر صفت شهوت غالب بود در صورت درازگوش ، و اگر صفت بهیمی غالب بود در صورت گوسفندان ، و اگر صفت سبعی غالب بود از هر نوع سباع در نظر آید ، و اگر صفت شیطنت غالب بود در صورت شیاطین و مرده و غیلان در نظر آید ، و اگر صفت غدر و مکر و حیلت غالب بود در صورت روباه و خرگوش در نظر آید .
و اگر این صفات را بر خود مستولی بیند داند که این صفات بر وی غالب است ، و اگر اینها را مسخر بیند داند که از این صفات عبور می کند ، و اگر اینها را بیند که می کشد و قهر می کند داند که از این صفات می گذرد و خلاص می یابد ، و اگر بیند که با اینها در منازعت است داند که در معانده و مکایده است ، غافل نشود و ایمن نباشد .
و اگر آبهای روان و صافی بیند و دریاها و غدیرها و حوضها و سبزه ها و روضه و آینه و صافی و ماه و ستاره بیند این جمله صورت صفات دلی است . واگر انوار بینهایت بیند و عالمهای نامتناهی و طیّ زمین و آسمان و رفتن به هوا این جمله مقامات روحانی است . و اگر در مشاهدات انوار غیب الغیب افتد و مکاشفات صفات الوهیّت و الهامات و وحیها و اشارات و تجلیهای صفات ربوبیت ، در مقام تخلق است به اخلاق رحمانی .
«نجم رازی – کتاب مرصاد العباد ص 295»
در معاد نفس سابق و آن نفس مطمئنه است :
قال الله تعالی : «یا ایهتاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه»(89-28) . و بحقیقت بدانکه از مقام امّارگی نفس به مقام مطمئنگی نتوان رسید جز به تصرف جذبات حق و اکسیر شرع . چنانکه فرمود «انّ النفس لا اماره بالسوء الا ما رحم ربّی»(12-53)
و ابتدا جمله نفوس به صفت امارگی موصوف باشد ، اگر نفس نبی باشد و اگر نفس ولی ، تا به تربیت شریعت به مقام اطمینان رسد که نهایت استعداد جوهر انسانی است ، آنگاه که مستحق خطاب «ارجعی»گردد .
اگر چه در ابتدا که روح را از عالم ارواح به علم اجساد تعلق می ساختند ، بر جمله ممالک ملک و ملکوت گذر دادند ، تا بر افلاک و انجم و عناصر بگذشت و از نباتی و حیوانی در گذشت و به مرتبه انسانی که اسفل سافلین موجودات است رسید ، چنانکه فرمود «ثمّ رددناه اسفل سافلین» (21-69) دیگر باره بواسطه نور ایمان و اعمال صالحه روی به اعلی نهد که «الا الذین آمنوا ..» . تا ذوق خطاب ارجعی باز نیاید محال باشد که در وی نور ایمان پدید آید ، لیکن نفس را شعوری نباشد که به حس باز داند خطاب را . سرّی در کسوت جذبه حق به سرّ روح رسد و نفس از صفت امّارگی روی بر گرداند . و به قبول ایمان و استعمال شرع آرد ، چنانکه خطاب «یا نار کونی برداً و سلاماً»(21-69) بسرّ آتش رسید ، و بی شعور آتش روی آتش از صفت محرقی بگردانید ، و به صفت «برداً و سلاماً»رسانید . از آن وقت که نفس به تصرف خطاب «ارجعی»روی از اسفل طبیعت امّارگی همی گرداند در مراجعت است با معاد خویش تا آنگاه که به کمال مرتبه معاد خاص «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی»(89-30)رسد . واین جنّت که تشریف اضافت حضرت یافته است که جنتی بر جنات دیگر چندان تشرف دارد که کعبه بر مساجد دیگر که شرف اضافت «بیتی»(71-28)یافته است . و این سرّی بزرگ است فهم هر کس بدین معنی نرسد ، و بیان این اشارت در عبارت نگنجد .
و اسم امّارگی بر نفس بدان معنی است که امیر قالب ، او باشد .و امّاره لفظ مبالغه است از امیر و آمر ، یعنی بغایت فرماینده و فرمانرواست . فرماینده است به موافقات خویش و مخالفت شرع حق ، و فرمانرواست بر جملگی جوارح و اعضا تا بر وفق طبع و فرمان او کار کنند . و تا نفس سر بر خط فرمان حق ننهد و منقاد شرع نشود از صفت امارگی خلاصی نیابد ،که این دو صفت ضدّ یکدیگرند تا امّاره است مأموره نتواند بود ، و چون مأموره گشت از امّارگی خلاصی یابد .
فلاسفه را اینجا غلط عظیمی افتاد ، پنداشتند امّارگی نفس از صفات ذمیمه حیوانی است ، و پس در تهذیب اخلاق و تبدیل صفات رنج بردند به امید آنکه نفس را چون صفات ذمیمه به صفات حمیده مبدّل شود و از امّارگی به مطمئنگی رسد . ندانستند که از مجرد این معاملات امّارگی بر نخیزد ، تا آنگاه که مأموره شرع نشود . ایشان پنداشتند شرع از برای تهذیب اخلاق می باید ، پس گفتند چون ما تهذیب اخلاق به نظر عقل حاصل کنیم ما را به شرع و انبیا چه حاجت باشد ؟ شیطان ایشان را از این مزّله به دوزخ برد ، نور ایمان حقیقی نداشتند ، تا ببینند که از حجاب طبع به طبع بیرون نتوان آمد. که اگر کسی هزار سال به نظر عقل خویش نفس را ریاضت فرماید . تا در نفس هزار گونه صفا و بینایی و روشنایی پدید آید ، و بعضی حجاب صفات بشری بر خیزد ؛ این جمله تقویت حجاب طبع دهد ، و کدورت و نابینایی حقیقی زیادتر کند . زیرا که چون پیش از این صفا و بینایی نداشت طالب آن بود ،و می دانست که در کدورت و نابینایی است ؛ اکنون که قدرت اثر صفا و بینایی در نفس باز یافت ، پندارد صفا و بینایی حقیقی است از طلب فروماند ، و آن پندار ،حجابی معظم تر از جمله حجب شود ، و به نابینایی حقیقی بیفزاید . و این معنی جز دلی فهم نکند که مؤید بود به تأیید الهی ، و دیده سرّ او از «نورالله»بینایی یافته بود که «المؤمن ینظر بنورالله».بدانکه به حقیقت از اسفل طبیعت به کمند شریعت خلاصی توان یافت. که در شریعت است که جذبه حق تعبیه شده است ، و طبع ظلمت است و شرع نور ، از ظلمت به نور خلاص توان یافت که گفته اند «و بضدّها تتبیّن الاشیاء» .و صلی الله علی محمد و آله

(نجم رازی – کتاب مرصاد العباد صفحه 271) .

گردآورنده مقالات ؛ حبیب عباس زاده

منبع :

http://www.moalemrc.com/Articlesview.asp?key=57