کلاس درس معارف ۲ بود . بحث استاد درباره ی هدف خلقت و هدف زندگی و توجه به یک نقطه بود که داستانی را از زمان مدیریت خود در منطقه ۳ آموزش و ژرورش مطرح کرد. این موضوع در سال ۷۲ اتفاق افتاده است .

چند روزی بود که پشت دفترم صدا های بلندی می شنیدم و صدای دعوای فردی  با منشی ام به گوشم می رسید . تا اینکه بعد از چند روز دختر جوانی که که وضع حجاب مناسبی هم نداشت ، بدون اجازه وارد اتاق شد. منشی به من گفت بدون اجازه وارد شده .من هم به اوگفتم چه می خواهد ؟ دختر گفت من یک دانشجوی دکترا هستم . در یکی از دانشگاه های امریکا تحصیل می کنم. یک پروژه تحقیقاتی دارم که باید در مدارس با استفاده از نظرات دانش آمزان آن را انجام بدهم .حال آمده ام اینجا تا از شما اجازه بگیرم که این خانم نمی گذارد . من به او گفتم در این مورد اشکالی وجود ندارد مشروط بر اینکه هر بار که نیاز بود و هر دفعه که در مدرسه ای مرحله ای از تحقیقت را انجام دادی گزارش کاری از فعالیت خودت به من بدهی . این گذشت و آن دانشجو کار خود را آغاز کرد . او طبق قرار چندین بار به دفتر من آمد تا گزارش فعالیش را ارائه دهد. در این چند باری که او را دیدم همواره به هدف گرایی در زندکی و پیگیری هدف های بزرگ اشاره می کرد . او نمی توانست درباره ی هدف های سهل الوصول فکر کند . انگار جامعه ای که در آن زندگی کرده بود تنها فکر وعمل درباره ی هدف را به او آموخته بود .